تبلیغات
** نگاه ** - مطالب اسفند 1392
** نگاه **
آزادی را فقط در مجسمه ی آن یافتم.((ژان ژاک روسو))

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام بی جواب

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."

سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری ناراحت کننده است."

سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."

سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟

بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است.

بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :

- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :

- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .پرنده گفت :

- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید.  انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت :

- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .

ما.......

فیس بوک چیست؟ فیس بوک به چه فرا میخواند؟

اما ویکی پدیا فیس بوک را این چنین تعریف میکند : فیس‌بوک (به انگلیسی: Facebook) شرکت ایجاد کننده وب‌گاه فیس‌بوک است که در ۴ فوریه ۲۰۰۴ به وجود آمد. از شبکه‌های اجتماعی مجازی است به واسطه آن می‌شود با دوستانی که دارای حساب کاربری در فیس بوک هستند عکس، فیلم یا پیغام به اشتراک گذاشت. فیس بوک هم اکنون به طور رایگان در اختیار مردم جهان قرار دارد.  

کاربران در فیس‌بوک دارای یک صفحه شخصی هستند. می‌توانند گروه تاسیس کنند و یا در گروه‌های دیگر عضو شوند. کاربران می‌توانند برای خود آلبوم عکس بسازند و دوستانشان را انتخاب کنند و به لیست دوستان اضافه کنند. 

خبرهایی که از فیس بوک میشنویم: 

همانطوری که ذکر شد فیس بوک یک سرویس کاملاً رایگان است . در ابتدا تصور میشد این سویس برای سرگرمی ایجاد شده . 

اما از همان ابتدا یک سوال حول شکل گیری ی این سیستم به وجو آمد!  

روز تولد این سیستم تاریخ ۴ فوریه ۲۰۰۴ و مکان تولد آن دانشگاه هاروارد آمریکاست. 

سوال اینجاست :آیا سیستمی به این عظمت ، آنهم طراحی شده توسط یکی از بزرگترین مراکز تولید علم در دنیا ، فقط برای سرگرمی ایجاد شده؟ 

امروز ، شش سال پس از تولد فیس بوک آمارها چیز دیگری میگویند ! 

امروز خواندن و شنیدن چنین تیترهایی در رسانه ها برای ما عادی شده : 

فیس بوک ژنجمین عامل طلاق در آمریکا 

فیس بوک عامل جدید جدایی . . . 

فیس بوک و ضدیت با بنیان خانواده . . .

ادامه مطلب

رابطه برخی موسیقی ها با شیطان پرستی

(بسم الله الرحمن الرحیم)
بسیاری از ایده ‏‏های صهیونیست‏‏های مسیحی ـ که اعتقاد به قدرت ها و نیروهای شگرف شیطان، بخش مشترک این ایده ها با شیطان پرستان است ـ در اشعار سران متال به روشنی به چشم می‏‏ خورد و عقیده در مورد قدرت بی‏‏ نظیر شیطان در آخرالزمان درآن موج می‏‏ زند.

رابطه تنگاتنگ برخی موسیقی ها با شیطان پرستی


تاکنون موسیقی متال و زیر شاخه های این سبک، خدمت شایانی به جریان شیطانی نموده است.

 

سبک متال به علت ظرفیت بالا و همخوانی و سنخیت بالایی که با سنت ها و آداب شیطانی دارد، توانسته است در انتقال مفاهیم شیطانی و رضایت بخش جلوه دادنِ مرام شیطان، چهره موفقی از خود به نمایش گذارد.

 

از نقطه نظر محتوا و مضمون، ابتذال و خشونت جزء لاینفک درون مایه های ترانه‌های شیطانی است؛ یعنی مضامینی که حول محورهای بی‌پروایی جنسی، القاء ترس در ذهن و جان دیگران و ضدیت با آموزه های وحیانی و الهی می‌چرخد.


پاره ای از گروه های موسیقی مشهور، با شیطان‌پرستی ارتباطی ناگسستنی دارند؛ به گونه ای که بعضی از سران این گروه ها به دلایلی، نظیر جنون جنسی، تجاوز به عنف، کتک کاری و افراط در مشروب‌خواری چند وقتی را پشت میله‌های زندان گذرانده‌اند.

 

مرلین منسون ـ که نام حقیقی او ، Brian Hugh Warner است ـ یک موسیقی دان و رهبر گروه Marilyn Manson می باشد.


وی تاکنون در قالب اشعار شیطانی و خشن و ضد دین در رواج شیطان گرایی نقش موثری داشته است. مضامین ضد مسیح و پاره کردن انجیل در هنگام اجرای کنسرت و خطابش به جمعیت که با صدای سنگین و خشکیده فریاد می زد:‌ «این است خدای شما» در مورد وی مشهور است. اعتقاد به بی‌اعتقادی و اعتقاد به پوچی و دعوت به پوچ گرایی پیام کلیپ های منسون است.


ترانه های گروه منووار ـ که در زمان اصلاحات در ایران ترجمه، چاپ و منتشر شد ـ چنان به مضامین خشن پرداخته که ترویج و نشر آلبوم های این گروه در بسیاری از کشورها ممنوع گردیده است. درون مایه اشعار این گروه، اباحی گری، هنجار شکنی، قانون گریزی، تعرض به سنت ها، وهن مذهب و مقدسات است. سوغات این گروه ممنوعه که به صراحت داعیه « شیطان پرستی » دارند؛ آثار مخرب روانی و آسیب های متعدد اجتماعی برای جوانان بوده است.


بسیاری از ایده ‏‏های صهیونیست‏‏های مسیحی ـ که اعتقاد به قدرت ها و نیروهای شگرف شیطان، بخش مشترک این ایده ها با شیطان پرستان است ـ در اشعار سران متال به روشنی به چشم می‏‏ خورد و عقیده در مورد قدرت بی‏‏ نظیر شیطان در آخرالزمان درآن موج می‏‏ زند.


در صحیفه حزقیال نبی در مورد آخرالزمان و آرماگدون آمده است: «باران‏‏های سیل آسا و تگرگ‏‏های سخت آتش تکان ‏‏های سختی در زمین پدید خواهد آورد که کوه ها سرنگون خواهند شد و زمین منهدم می ‏‏‏‏شود.»

شیطان پرستی
مکان وقوع این جنگ در صحرای «مگید» و در شمال اسرائیل و کرانه غربی رود اردن است که به پیش بینی صهیونیست‏‏های مسیحی این جنگ میان نیروهای خیر(یهودیان) و نیروهای شهر (مسلمانان) رخ می‏‏ دهد و به همه دنیا کشیده می-شود.( دیوید هاوری، مسیحیت، ترجمه عبدالرحیم اردستانی، مرکز مطالعات ادیان قم، ص 38 تا 55)

 

شاعر مشهور متال، اریک آدامز در البوم سلاطین فلزی آورده است:
« زمین با آتش در آمیخته می‏‏ شود.
در جنگ آرماگدون ابتدا ترو مپت ها به صدا در می‏‏آیند.
و سپس تگرگ، آتش و خون بر تخت سلطنت شیطان فرو می‏‏ ریزد.
موی او همانند جامه‏‏ایی که حقیقت را پنهان می‏‏ کند سفید است و چشمانش همانند آذرخش می‏‏ درخشد.»( سلاطین فلزی، منووار، اریک آدامز، انتشارات دژ، ص 113)


در ترانه‌های «بلک سبث»، ایده های انتوان لاوی در باب سیطره شیطان بر جهان و انفعال خدا؛ به صورت واضح و صریح انعکاس یافته است؛ چنان که انکار معاد و رستاخیز و سخره گرفتن جهان پس از مرگ ـ که در نوشته های لاوی به صورت برجسته ای مورد تاکید قرار گرفته است ـ در این شعر منعکس گردیده است:


«....چه معبودی است این که می‌ایستد و گریه‌های مردمش را گوش می‌دهد و کاری نمی‌کند؟
کدام دست به اعتراض بلند خواهد شد، در حالی که مُردن مردم را می‌بیند؟
این چه‌گونه زندگی است؟ چه آینده‌ای در انتظارمان است؟
آه، آه، این نتیجه اشتباهات‌مان است ».
و
«... دنیای فانی کم‌کم ما را نابود می‌کند؛
فکر نمی‌کنم هیچ خدایی اکنون بتواند رستگارمان سازد؛
رستاخیز همین‌جاست؛
فردایی وجود نخواهد داشت؛
ای عیسی! پرسش‌های ما،
گویی هیچ‌گاه شنیده نشده‌اند.
... آیا به راستی بهشت و دوزخی وجود دارد؟
به من بگو که آیا آن بالا خدایی وجود ندارد؟!... »( شب را ورق بزن ص 266 ـ 268)

 

یا در مجموعه «قوم محزون» چنین آمده است:
« ... ایستاده‌ام اینجا و تمام ایمانم را از دست داده‌ام؛
زندگی دوباره ممکن است دروغ باشد!
اما زندگی کنونی‌ام نیز ارزش درد کشیدن ندارد ... »( قوم محزون، نشر مس ص 98)

 

عبارات بالا دقیقا مضمون بندهایی از کتاب انجیل شیطانی لاوی است که در قالب موزون ریخته شده است. این در حالی است که مروجین و مترجمین ترانه‌های این گروه در کشور، سعی می کنند محتوای اشعار این گروه را «ضدجنگ» معرفی کند که بتوانند آن را با ارزش های دینی و فرهنگ بومی سازگار نشان دهند.

شیطان پرستی
« دیو ماستین »‌ که در اعتراض به انجام حرکات وحشیانه متالیکا بر روی سن در هنگام اجرای کنسرت از اعضای گروه جدا شد و گروه « مگادث » را شکل داد؛ در مصاحبه ای با اظهار تنفر شدید از متالیکا می‌گوید : « ... من در کثافت غوطه می‌خوردم . وقتی جیمز هتفیلد سر خفاش زنده را با دندان جدا می کرد و خونش را می‌مکید ، می‌خواستم همان‌جا روی سن بالا بیاورم .... »

 

در جای دیگر آمده است: « .... متولد می‌شود از دوزخ
قدرت برتر شیطان
تا ویران کنند محراب کلیسا را
و کشتار کند آنان را که مسیحی متولد می‌شوند
کلیساها ویران می‌شوند
صلیب‌ها می‌شکنند
او می‌خندد در میان کفر
گویی که در سرزمین مرگ است
... و آخرین نبرد آغاز می‌شود
ضدمسیح و اهریمن
فرشتگان و خدا می‌جنگند
ضدمسیح! .."( قوم محزون ، نشر مس ص 18 و 20)

 

نتیجه این که نه فقط در متال بلکه در شاخه های دیگر موسیقی، هم از جهت محتوا و مضمون و هم از جهت شکل و قالب، آن چه تبلیغ می شود آیین شیطان پرستی و مرام شیطانی است. اگر هم به شیطان و آیین شیطان پرستی تصریح نگردد، به آموزه های این مرام پرداخته می شود. که البته باید توجه داشت آن چه برای شیطان مهم است نام و رسم و آوازه او نیست، بلکه ایده ها و مرام و منش شیطانی برای شیطان مهم تر است.

پـدر


گاهی وقت ها هم بهشت میتواند :

زیر پای یک پـدر باشد...!


" حیدر بابا یا سلام "

(١)
حیدربابا ، ایلدیریملار شاخاندا
سئلر ، سولار ، شاققیلدییوب آخاندا
قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه

(٢)
حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا
کوْل دیبینَّن  دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چیچکلنوْب ، آچاندا
بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله
آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله

(٣)
بایرام یئلى چارداخلارى ییخاندا
نوْروز گوْلى ، قارچیچکى ، چیخاندا
آغ بولوتلار کؤینکلرین سیخاندا
بیزدن ده بیر یاد ائلییه ن ساغ اوْلسون
دردلریمیز قوْى دیّکلسین ، داغ اوْلسون

(٤)
حیدربابا ، گوْن دالووى داغلاسین !
اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسین !
اوشاخلارون بیر دسته گوْل باغلاسین !
یئل گلنده ، وئر گتیرسین بویانا
بلکه منیم یاتمیش بختیم اوْیانا

(٥)
حیدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !
دؤرت بیر یانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !
بیزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !
دوْنیا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ایتیمدى
دوْنیا بوْیى اوْغولسوزدى ، یئتیمدى

ادامه مطلب

ابراز عشق

روزی آموزگار از شاگردان خواست راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنند!عده ای گفتند با بخشیدن عشق را معنا کردن؛عده گفتن با دادن گل و حرفهای عاشقانه؛عده ای نیز با هم بودن و تحمل سختی ها و لذت بردن از خوشبختی ها را از راههای ابراز عشق بیان کردند؛در این میان پسری برخاست و پیش از اینکه نظرش را بگوید داستان کوتاهی را تعریف کرد:یک روز زن و شوهری جوان که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول به جنگل رفته بودند تا تحقیق کند وقتی که به بالای تپه رسیدند در جای خود میخکوب شدند!ببری را دیدند که به آنها خیره شده بود؛مرد تفنگ شکاری نداشت و راهی برای فرار وجود نداشت!زن و مرد هر دو رنگ پریده بودند!ببر آرام آرام به آنها نزدیک میشد؛ناگهان مرد شروع به دویدن کرد و همسرش را تنها گذاشت!بلافاصله ببر به طرف مرد دودید و بعد از چند لحظه صدای ضجه های مرد شنیده شد و زن زنده ماند!‏ به اینجای داستان که رسید دانش آموزان شروع کردند به سرزنش کردن مرد؛که پسر پرسید:آیا میداند مرد قبل از مردن چه فریاد میزد؟بچه ها گفتند حتما از زنش معذرت خواهی میکرد!پسر گفت:نه آخرین حرف مرد این بود عزیزم تو بهترین مونسم بودی؛از پسرمان به خوبی محافظت کن؛و به او بگو که پدرت همیشه عاشقت بود!‏ اشکی روی گونه ی پسر غلتید و ادامه داد:هر زیست شناسی به خوبی میداند که ببر به کسی حمله میکند که حرکت کند؛پدرم در آن لحظه وحشت ناک با فدا کردن جان خود جان مادرم رو نجات داد؛این صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای ابراز عشقش به مادرم بود!‏

بالاخره تمام می شود...!!!


سرگرمی,جملات زیبا, جملات عاشقانه, دل نوشته

 

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

لب تشنه اگر آب نبیند...


آقا جان، بگو جواب دلمو چی بدم...
هر دم ازم سوال می کنه...
هر دم ازم جواب میخواد...
حرف دلم اینه، نوکر رخ ارباب نبیند سخت است...
شب گر رخ مهتاب نبیند سخت است...
لب تشنه اگر آب نبیند...
یابن الحسن یابن الحسن یابن الحسن.

از زبان نرجس خاتون


نام من ملكیه دختر یشوعا هستم . پدرم فرزند پادشاه روم است . مادرم از فرزندان شمعون صفا وصى حضرت عیسى علیه السلام و از یاران آن پیغمبر به شمار مى آید. خاطرات عجیب و حیرت انگیزى دارم كه اكنون براى تو نقل مى كنم :

- من دخترى سیزده ساله بودم كه پدر بزرگم - پادشاه روم - خواست مرا به پسر برادرش تزویج كند.

سیصد نفر از رهبران مذهبى و رهبانان نصارا كه همه از نسل حواریون حضرت عیسى علیه السلام بودند و هفتصد نفر از اعیان و اشراف كشور و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان ارتش و بزرگان مملكت را دعوت نمود. با حضور دعوت شدگان - در قصر امپراطور روم - جشن شكوهمند ازدواج من آغاز گردید. آن گاه تخت شاهانه اى را كه با جواهرات آراسته بودند در وسط قصر روى چهل پایه قرار دادند. داماد را با تشریفات ویژه اى روى تخت نشاندند و صلیبها را بر بالاى آن نصب كردند و خدمتگزاران كمر به خدمت بستند و اسقفها در گرداگرد داماد حلقه وار ایستادند. انجیل را باز كردند تا عقد ازدواج را مطابق آئین مسیحیت بخوانند. ناگهان صلیبها از بالا بر زمین افتادند و پایه هاى تخت درهم شكست داماد نگون بخت بر زمین افتاد و بیهوش گشت رنگ از رخسار اسقفها پرید و لرزه بر اندامشان افتاد بزرگ اسقفها روى به پدرم كرد و گفت : پادشاها! این حادثه نشانه نابودى مذهب مسیح و آیین شاهنشاهى است چنین كارى را نكن و ما را نیز از انجام این مراسم شوم معاف بدار! پدربزرگم نیز این واقعه را به فال بد گرفت . در عین حال دستور داد پایه هاى تخت را درست كنند و صلیبها را در جایگاه خود قرار دهند برادر داماد بخت برگشته را روى تخت بگذارند بار دیگر مراسم عقد را برگزار نمایند. هر طور است مرا به ازدواج درآورند تا این نحس و شومى به میمنت داماد از خانواده آنها برطرف شود.

مجلس جشن بار دیگر به هم ریخت 

به فرمان امپراطور روم بار دیگر مجلس را آراستند. صلیبها در جایگاه خود قرار گرفت . تخت جواهر نشان بر روى چهل پایه استوار گردید. داماد جدید را بر تخت نشاندند بزرگان لشكرى و كشورى آماده شدند تا مراسم این ازدواج شاهانه انجام گیرد. اما همین كه انجیل ها را گشودند تا عقد ازدواج ما را مطابق آیین مسیحیت بخوانند.
ناگهان حوادث وحشتناك گذشته تكرار شد صلیبها فرو ریخت پایه هاى تخت شكست داماد بدبخت از تخت بر زمین افتاد و از هوش رفت . مهمانان سراسیمه پراكنده شدند و مجلس جشن به هم ریخت و بدون آنكه پیوند ازدواج ما صورت بگیرد پدربزرگم افسرده و غمناك از قصر خارج شد و به حرمسرا رفت و پرده ها را انداخت .))
رؤیاى سرنوشت ساز
من نیز به اتاق خود برگشتم شب فرا رسید. به خواب رفتم در آن شب خوابى دیدم كه سرنوشت آینده ام را رقم زد.
در خواب دیدم ؛ حضرت عیسى علیه السلام و شمعون صفا و گروهى از حواریون در قصر پدربزرگم گرد آمده اند و در جاى تخت منبرى بسیار بلند كه نور از آن مى درخشید قرار دارد.
در این وقت ، حضرت محمد صلى الله علیه و آله و داماد و جانشین آن حضرت على علیه السلام و جمعى از فرزندانش وارد قصر شدند حضرت عیسى علیه السلام از آنان استقبال نمود و حضرت محمد صلى الله علیه و آله را به آغوش گرفت و معانقه كرد. در آن حال حضرت محمد صلى الله علیه و آله فرمود:
اى روح الله ! من آمده ام ملیكه دختر وصى تو شمعون را براى این پسرم (امام حسن عسكرى علیه السلام ) خواستگارى كنم .
حضرت عیسى علیه السلام نگاهى به شمعون كرده و گفت :
اى شمعون سعادت به تو روى آورده با این ازدواج مبارك موافقت كن و نسل خودت را با نسل آل محمد صلى الله علیه و آله پیوند بزن !
شمعون اظهار داشت : اطاعت مى كنم .
سپس حضرت محمد صلى الله علیه و آله در بالاى منبر قرار گرفت و خطبه خواند و مرا به فرزندش (امام حسن عسكرى علیه السلام ) تزویج نمود.
حضرت عیسى علیه السلام حواریون و فرزندان حضرت محمد صلى الله علیه و آله همگى گواهان این ازدواج بودند.
هنگامى كه از خواب بیدار شدم از ترس جان خوابم را به پدر و پدربزرگم نگفتم زیرا ترسیدم از خوابم آگاه شوند مرا بكشند.
بدین جهت ماجراى خوابم را در سینه ام پنهان كردم به دنبال آن آتش محبت امام حسن عسكرى علیه السلام چنان در كانون دلم شعله ور گشت كه از خوردن و آشامیدن بازماندم كم كم رنجور و ضعیف گشتم عاقبت بیمار شدم دكترى در كشور روم نماند مگر آن كه پدربزرگم براى معالجه من آورد ولى هیچ كدام سودى نبخشید چون از معالجه ها ماءیوس شد از روى محبت گفت : نور چشمم ! آیا در دلت آرزویى هست تا بر آورده سازم ؟ گفتم :
- پدر مهربانم ! درهاى نجات را به رویم بسته مى بینم . اما اگر از شكنجه و آزار اسیران مسلمان كه در زندان تواند دست بردارى و آنان را از قید و بند زندان آزاد سازى امیدوارم حضرت عیسى علیه السلام و مادرش مرا شفا دهند.
پدرم خواهش مرا قبول كرد و من نیز به ظاهر اظهار بهبودى كردم و كم كم غذا خوردم پدرم خوشحال شد و بیشتر از پیش با اسیران مسلمان مدارا نمود.
رؤیاى دوم پس از چهارده شب 
بعد از چهارده شب بار دیگر در خواب دیدم كه بانوى بانوان حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام و مریم خاتون و هزار نفر از حواریون بهشت تشریف آوردند. حضرت مریم روى به من فرمود: این سرور بانوان جهان ، مادر همسر تو است .
من دامن حضرت زهرا علیهاالسلام را گرفته و گریستم و از نیامدن امام حسن عسكرى علیه السلام به دیدنم شكایت كردم .
حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود:
تا وقتى كه تو در دین نصارا هستى فرزندم بدیدار تو نخواهد آمد و این خواهرم مریم از دین تو به خدا پناه مى برد. حال اگر مى خواهى خدا و حضرت عیسى علیه السلام و مریم از تو راضى شوند و فرزندم به دیدارت بیاید به یگانگى خداوند و رسالت پدرم حضرت محمد صلى الله علیه و آله اقرار كن و كلمه شهادتین (اءشهد ان لا اله الا الله و اءشهد اءن محمدا رسول الله ) را بر زبان جارى ساز. وقتى این كلمات را گفتم فاطمه علیهاالسلام مرا به آغوش كشید. روحم آرامش یافت و حالم بهتر شد. آن گاه فرمود:
اكنون در انتظار فرزندم حسن عسكرى علیه السلام باش . به زودى او را به دیدارت مى فرستم .
سومین رؤیا و دیدار معشوق
آن روز به سختى پایان پذیرفت . با فرا رسیدن شب به خواب رفتم . شاید به دیدار دوست نایل شوم . خوشبختانه امام حسن عسگرى علیه السلام را در خواب دیدم و به عنوان شكوه گفتم :
- اى محبوب دلم ! چرا بر من جفا كردى و در این مدت به دیدارم نیامدى ؟ من كه جانم را در راه محبت تو تلف كردم .
فرمود: نیامدن من به دیدارت هیچ علتى نداشت ، جز آنكه تو در مذهب نصارا بودى و در آیین مشركان به سر مى بردى حال كه اسلام پذیرفتى من هر شب به دیدارت خواهم آمد تا اینكه خداوند ما را در ظاهر به وصال یكدیگر برساند.
از آن شب تاكنون هیچ شبى مرا از دیدارش محروم نكرده است و پیوسته در عالم رؤ یا به دیدار آن معشوق نایل گشته ام .

ادامه مطلب

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم...

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم
بی خبر از همه عالم شوم امّا نشدم

بر در پیرخرابات نهم روی نیاز
تا به این طایفه محرم شوم اما نشدم

هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم
تا به اسماء معلّم شوم اما نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده ی عشق
رسته از کوثر و زمزم شوم اما نشدم

فارغ از خویشتن و واله رخسار حبیب
همچنان روح مجسّم شدم اما نشدم

سر و پا گوش شوم پای به سر هوش شوم
کز دَمِ گرم تو مُلهَم شوم اما نشدم

از صفا راه بیابم به سوی دار فنا
در وفا، یار مُسلّم شوم اما نشدم

خواستم برکنم از کعبه‌ی دل، هرچه بُت است
تا بَرِ دوست مکرّم شوم اما نشدم

آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث
در دلم بود که آدم شوم اما نشدم

امام خمینی (ره)

داستان جوان گناهكار

داستان جوان گناهكار

«ملا فتح‏اللَّه كاشانى» در تفسیر منهج الصادقین، و «آیت اللَّه كلباسى» در

كتاب انیس اللیل نقل كرده ‏اند:

در زمان «مالك دینار» جوانى از زمره اهل معصیت و طغیان از دنیا رفت.

مردم به خاطر آلودگى او جنازه‏اش را تجهیز نكردند، بلكه در مكان پستى و

محلّ پر از زباله‏اى انداختند و رفتند.

شبانه در عالم رؤیا از جانب حق تعالى به مالك دینار گفتند: بدن بنده ما را بردار

و پس از غسل و كفن در گورستان صالحان و پاكان دفن كن. عرضه داشت: او از

 گروه فاسقان و بدكاران است، چگونه و با چه وسیله مقرّب درگاه احدیّت شد؟

جواب آمد: در وقت جان دادن با چشم گریان گفت:

یا مَنْ لَهُ الدُّنیا وَ الآخِرَةُ إرْحَمْ مَن لَیْسَ لَهُ الدُّنیا وَ الآخرَةُ.

اى كه دنیا و آخرت از اوست، رحم كن به كسى كه نه دنیا دارد نه آخرت.

مالك،كدام دردمند به درگاه ما آمد كه دردش را درمان نكردیم؟ و

كدام حاجتمند به پیشگاه ما نالید كه حاجتش را برنیاوردیم؟» .

یه چیز مهم....

بیچاره چوب کبریت کوچک....آتش ازسرش شروع شد ولی....برجانش افتاد.

فکرت را مراقب باش...

" حرف مفت "

وقتی ناصر الدین شاه دستگاه تلگراف را به ایران آورد و در تهران نخستین تلگرافخانه افتتاح شد. مردم به این دستگاه تازه بی اعتماد بودند، برای همین، سلطان صاحبقران اجازه داد که مردم یکی-دو روزی پیام های خود را رایگان به شهر های دیگر بفرستند. وزیر تلگراف استدلال کرده بود که ایرانی ها ضرب المثلی دارند که می گوید "مفت باشد. کوفت باشد". یعنی هر چه که مفت باشد مردم از آن استقبال می کنند. همین طور هم شد. مردم کم کم و با ترس برای فرستادن پیام هایشان راهی تلگرافخانه شدند. دولت وقت، چند روزی را به این منوال گذراند و وقتی که تلگرافخانه جا افتاد و دیگر کسی تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نکرد مخبر الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند:"از امروز حرف مفت قبول نمی شود."
اینطور بود که "حرف مفت" از آن زمان به زبان پارسی راه پیدا کرد.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : حامد

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • مطالب وبلاگ چطوره ؟





نویسندگان